
چه زیبایی، چه زیبایی، چه زیبا من گرفتارم
چه حاشـــایی کنم دیگر همه بینند حـــالــم را . . .
.jpg)
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم!
با من ازدواج میکنی . . .
.jpg)
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد
قطعه ای زیبا و عاشقانه در وصف دیدار یار
. . .
کاش می دانستی... بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت ... من چه حالی بودم!
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد.
رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت.
مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت،
به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است،
اگر احساس کند . . .
یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود.
با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می
کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.
یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد.
گیسوانش در باد می وزید و شب . . .
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری.
هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ایستاد و . . .
جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل ، وعشق محکوم بود به تبعید به دورتریند نقطه مغز یعنی فراموشی .
قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند.
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدنش را داشتی،
ای گوش مگر تو . . .

.jpg)
